از تشویش دست‌هایم

همچو عکس آب، تشویش از بنای ما نرفت / مرتعش بوده است گویی پنجه ی معمار ما

خانه ی دوست کجاست؟

یادمه از کودکی خیال پردازی هایی داشتم که مثلن برنامه ای در تلویزیون داشته باشم و بعدتر ها که در یک کلاس تابستانی الکترونیک شرکت کردم در خیال ساختن یک رادیو بودم که برای کسانی حرف بزنم. این میل حرف زدن با افراد ناشناخته و اینکه صدای مرا بشنوند سال ها بعد از کودکی و نوجوانی با من بود که چیزی به نام وبلاگ پدید آمد. در همون سال های اولیه وبلاگ نویسی با شوق و ذوق بسیار شروع به نوشتن در وبلاگی کردم ولی انگار همیشه یک چیزی کم بود. اولی اصلن موفق نبود چون شاید بلد نبودم چطور در این عرصه کار کنم و خودم را بروز بدهم. دومی به لطف سادگی کار کردن با بلاگفا نسبتا بد نبود که به فکر یک وبلاگ افتادم که می توانستم تجربیات بسیار منحصر بفرد که افراد کمی در این جامعه آنرا تجربه کردند را از نگاه خودم بنویسم. آن وبلاگ مثل بمب ترکید و من نفهمیدم چطور آن همه خواننده ی گوناگون با سن و سال های  متفاوت و مشاغل و کسب و کار و گوناگون و زندگی های متفاوت مخاطب آن بودند. اما باز هم انگار وبلاگ و ساختار وبلاگ چیزهایی کم داشت که به فکر راه اندازی یک سایت افتادم با دو وبلاگ متفاوت و یک باشگاه که بشود در آنجا عکس گذاشت؛ ترانه گذاشت، طرح پرسش های مختلف کرد و چند مورد دیگر که حالا که فکر می کنم بسیار شبیه فیس بوک کنونی است. البته در آن موقع فیس بوک و تویتر و اینها هیچ کدام راه نیفتاده بودند و من از شر کردن و یافتن دوستان قدیمی ام از طریق یک سری اطلاعات چیزی نمی دانستم ولی پایه طرح باشگاه شبیه همین فیس بوک بود. یک دامین و مقداری هاست خریدم و یک طراح زبردست هم آن سایت را طراحی کرد و راه انداخت. دو وبلاگ مورد نظر راه افتاد و در فکر راه اندازی باشگاهم بودم که ناگزیر به بستن آن سایت شدم. در واقع از آنجا فرار کردم تا یکی دو مخاطب خاص منو گم کنند و شرایط ناجوری را که برایم بوجود آورده بودند پایان یابد. - متاسفانه من راه و رسم کار کردن با یک رسانه ی شخصی را خیلی هم بلد نبودم و گاهی حاشیه هایی برایم بوجود می آمد. - بعد از آن وبلاگ  ناگزیر از فرار و پیدا شدن توسط همان مخاطب خاص وبلاگ دیگری راه انداختم و آنجا هم نسبتا موفق بودم گرچه هرگز به دوران طلایی وبلاگ نویسی ام برنگشتم. آن وبلاگ هم دوره اش بسر رسید و به اینجا رسیدم که اکنون دارم می نویسم. طی سه سال اخیر دوستانی مرا دعوت به نوشتن در فی س بوق می کردند و من نمی دانم چرا در مقابل این دعوت ها لجاجت می کردم و نمی رفتم سری به فی س بوق بزنم ببینم دوستانم از چه حرف می زند و مرا به آنجا دعوت می کنند.  بالاخره شش هفت ماه پیش رفتم به فیس بوک و دیدم اینجا فضا چقدر برای نوشتن و عکس گذاشتن و موسیقی و حتی دیدن ویدئو باز است. با معیار های خودم طی این شش هفت ماه در فیس بوک نسبتا موفق بودم و به لحاظ حرفه ای که سرودن شعر است مورد استقبال افراد بزرگی قرار گرفتم که خودم هم باورم نمی شد.

حالا دو سه هفته است که در فیس بوک هم نوشتن بسیار سخت شده است. چنان سرعت اش را پایین آورده اند که عملا می بینی هیچ چیزی نمی توانی در آن بگذاری یا بنویسی. تازه قرار بود اصلاحاتی در شکل فعلایتم جهت مطلوب تر شدن آن برای خودم می کردم که این اتفاق افتاد و حرف از اینترنت ملی و چیزهای دیگر... نه آنقدر ها پول دارم که بروم سراغ رادیو دوران کودکی و نه باز هم آنقدر پول دارم که تلویزیون خصوصی خودم را در یکی از کشورهای اطراف راه اندازی کنم. من مانده ام و شوق حرف زدن نه تنها به شکل گفتار بلکه با ابزار های دیگر و ارتباط با کسانی که نمی شناسم شان. طی این چند ماه که نود و پنج درصد حرف هایم را در فیس بوک زده ام و مقدار ناچیزی هم در اینجا احتمالن بعد از این؛ این صفحه بیشتر فعال خواهد بود. گرچه در اینجا عرصه ی حرف زدن تنگ است و ناگزیرم مقداری هم خود سانسوری کنم تا فی ل تر نشود.

طی یکسال گذشته پیشنهاد فیلم نامه نویسی برای فیلم های کوتاه و مستند توسط کارگردانی و همچنین همراهی یا پشتیبانی از یک گروه تازه تاسیس موسیقی را رد کرده ام. شاید هم با رفتن به خانه ی جدید طی چند ماه آینده بیشتر ترغیب به حرف زدن در آن عرصه ها هم شدم. نمی دانم ولی به احتمال زیاد من بر خلاف بسیاری از دوستانم که تعدادی شون در نوشتن بحق از من سرتر بودند ولی بعد از یکی دو سال کنار کشیدن قصد کنار کشیدن ندارم تا وقتی که این شوق حرف زدن با من است.  

 

وگر مـراد تو این است بی مـرادی مـن / تفاوتـی نکند چون مـراد یار من است

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
تگ ها : یادداشت