خانه ی دوست کجاست؟
یادمه از کودکی خیال پردازی هایی داشتم که مثلن برنامه ای در تلویزیون داشته باشم و بعدتر ها که در یک کلاس تابستانی الکترونیک شرکت کردم در خیال ساختن یک رادیو بودم که برای کسانی حرف بزنم. این میل حرف زدن با افراد ناشناخته و اینکه صدای مرا بشنوند سال ها بعد از کودکی و نوجوانی با من بود که چیزی به نام وبلاگ پدید آمد. در همون سال های اولیه وبلاگ نویسی با شوق و ذوق بسیار شروع به نوشتن در وبلاگی کردم ولی انگار همیشه یک چیزی کم بود. اولی اصلن موفق نبود چون شاید بلد نبودم چطور در این عرصه کار کنم و خودم را بروز بدهم. دومی به لطف سادگی کار کردن با بلاگفا نسبتا بد نبود که به فکر یک وبلاگ افتادم که می توانستم تجربیات بسیار منحصر بفرد که افراد کمی در این جامعه آنرا تجربه کردند را از نگاه خودم بنویسم. آن وبلاگ مثل بمب ترکید و من نفهمیدم چطور آن همه خواننده ی گوناگون با سن و سال های متفاوت و مشاغل و کسب و کار و گوناگون و زندگی های متفاوت مخاطب آن بودند. اما باز هم انگار وبلاگ و ساختار وبلاگ چیزهایی کم داشت که به فکر راه اندازی یک سایت افتادم با دو وبلاگ متفاوت و یک باشگاه که بشود در آنجا عکس گذاشت؛ ترانه گذاشت، طرح پرسش های مختلف کرد و چند مورد دیگر که حالا که فکر می کنم بسیار شبیه فیس بوک کنونی است. البته در آن موقع فیس بوک و تویتر و اینها هیچ کدام راه نیفتاده بودند و من از شر کردن و یافتن دوستان قدیمی ام از طریق یک سری اطلاعات چیزی نمی دانستم ولی پایه طرح باشگاه شبیه همین فیس بوک بود. یک دامین و مقداری هاست خریدم و یک طراح زبردست هم آن سایت را طراحی کرد و راه انداخت. دو وبلاگ مورد نظر راه افتاد و در فکر راه اندازی باشگاهم بودم که ناگزیر به بستن آن سایت شدم. در واقع از آنجا فرار کردم تا یکی دو مخاطب خاص منو گم کنند و شرایط ناجوری را که برایم بوجود آورده بودند پایان یابد. - متاسفانه من راه و رسم کار کردن با یک رسانه ی شخصی را خیلی هم بلد نبودم و گاهی حاشیه هایی برایم بوجود می آمد. - بعد از آن وبلاگ ناگزیر از فرار و پیدا شدن توسط همان مخاطب خاص وبلاگ دیگری راه انداختم و آنجا هم نسبتا موفق بودم گرچه هرگز به دوران طلایی وبلاگ نویسی ام برنگشتم. آن وبلاگ هم دوره اش بسر رسید و به اینجا رسیدم که اکنون دارم می نویسم. طی سه سال اخیر دوستانی مرا دعوت به نوشتن در فی س بوق می کردند و من نمی دانم چرا در مقابل این دعوت ها لجاجت می کردم و نمی رفتم سری به فی س بوق بزنم ببینم دوستانم از چه حرف می زند و مرا به آنجا دعوت می کنند. بالاخره شش هفت ماه پیش رفتم به فیس بوک و دیدم اینجا فضا چقدر برای نوشتن و عکس گذاشتن و موسیقی و حتی دیدن ویدئو باز است. با معیار های خودم طی این شش هفت ماه در فیس بوک نسبتا موفق بودم و به لحاظ حرفه ای که سرودن شعر است مورد استقبال افراد بزرگی قرار گرفتم که خودم هم باورم نمی شد.
حالا دو سه هفته است که در فیس بوک هم نوشتن بسیار سخت شده است. چنان سرعت اش را پایین آورده اند که عملا می بینی هیچ چیزی نمی توانی در آن بگذاری یا بنویسی. تازه قرار بود اصلاحاتی در شکل فعلایتم جهت مطلوب تر شدن آن برای خودم می کردم که این اتفاق افتاد و حرف از اینترنت ملی و چیزهای دیگر... نه آنقدر ها پول دارم که بروم سراغ رادیو دوران کودکی و نه باز هم آنقدر پول دارم که تلویزیون خصوصی خودم را در یکی از کشورهای اطراف راه اندازی کنم. من مانده ام و شوق حرف زدن نه تنها به شکل گفتار بلکه با ابزار های دیگر و ارتباط با کسانی که نمی شناسم شان. طی این چند ماه که نود و پنج درصد حرف هایم را در فیس بوک زده ام و مقدار ناچیزی هم در اینجا احتمالن بعد از این؛ این صفحه بیشتر فعال خواهد بود. گرچه در اینجا عرصه ی حرف زدن تنگ است و ناگزیرم مقداری هم خود سانسوری کنم تا فی ل تر نشود.
طی یکسال گذشته پیشنهاد فیلم نامه نویسی برای فیلم های کوتاه و مستند توسط کارگردانی و همچنین همراهی یا پشتیبانی از یک گروه تازه تاسیس موسیقی را رد کرده ام. شاید هم با رفتن به خانه ی جدید طی چند ماه آینده بیشتر ترغیب به حرف زدن در آن عرصه ها هم شدم. نمی دانم ولی به احتمال زیاد من بر خلاف بسیاری از دوستانم که تعدادی شون در نوشتن بحق از من سرتر بودند ولی بعد از یکی دو سال کنار کشیدن قصد کنار کشیدن ندارم تا وقتی که این شوق حرف زدن با من است.
وگر مـراد تو این است بی مـرادی مـن / تفاوتـی نکند چون مـراد یار من است
عکس های سفر به شیراز
با تاخیر تقریبا یک ماه چند عکس از سفر ماه گذشته به شیراز را می خواهم اینجا بگذارم. علت این تاخیر هم علاوه بر بیماری هفده هجده روزه ام؛ تقریبا به همین تعداد روز اینترنت خونه قطع بود جون می خواستن کابل ها را عوض کنند و کابل نوری بذارند.
دو تا عکس را در صفحه ی اول می گذارم و مابقی را در ادامه ی مطلب خواهم گذاشت.
ادامه مطلب
باز هم شیراز

فردا دارم برای چند روزی با دوتا دوستام میرم شیراز... قرار بود هفته ی گذشته باشه گرچه بصورت شفاهی شنیدم راه پاسارگاد را بسته بودند. بگذریم... چند ماه پیش دوستی از من پرسید میخوام برم شیراز و چند جای دیدنی شیراز را بهم معرفی کن. فکر کنم هر جای دیدنی در شیراز را بهش معرفی کردم دیده بود الا یه مرکز خرید بزرگ که چند سال اخیر معروف شده است.
حالا فردا که داریم میریم من موندم تو این چهار پنج روز کجاها برم. حافظ و سعدی و سرا مشیر که پایه ثایت هر سفرم است و اصلن هم کلیشه نمیشه ولی موندم علاوه بر آن جاها کجا برم. طیعتا خیلی جاهای دیگر است ولی تقریبا همه شون را رفتم و مثل حافظیه و سعدیه جذابیت چند باره رفتن را ندارند.
خوبی این سفر اینه که کل هزینه ی هتل هدیه است و دستمون برای خرج های گشت و گذار بازتر است. گرچه اول قرار بود این سفر به مشهد باشه ولی نهایتا شد شیراز...
شاید یکی از دلمشغولی هایم دوربین نسبتا خوبی است که به تازگی خریده ام. همین میطلبه جاهای جدید بروم و چهارتا عکس غیر تکراری بگیرم. اگر کسی جای خاصی مد نظرش است خوشحال می شوم بهم پیشنهاد بده...
آها! صد البته مشتاق دیدار استاد رحیمی و یکی دو دوست دیگر هستم ولی نمی دونم امشب چرا اینقدر بی انگیزه هستم. دوستان اطراف شیراز دهات یا باغ زیبایی سراغ دارید بهم پیشنهاد بدید. مرسی
حتی اگر هر روز نه
حتّی اگر هر روز نه... هر هفته نه... گاهی...
حتّی برای مدّتِ بسیار کوتاهی... –
بگذار با او زیر چتر عشق تر باشم
ای روزگار بیپدر! از ما چه میخواهی!؟
راهی برای طی شدن در بیخیالی نیست
جایی برای گم شدن در ناخودآگاهی -
یک لحظه بی دللرزههای بیسرانجامی
یک جاده با «او»، بیخیال هرچه گمراهی
ای دشتهای پاک و بکر و روشن قطبی –
پیش تن ِ برفِ تو مثل دفتر کاهی -
با من بیا تا زیر چتر عاشقی... بگذار –
وارون شود هفت آسمان، از ماه تا ماهی
بگذار بر وفق مراد خود بچرخانیم –
گردونه را ؛ حتّی اگر همواره نه ، گاهی ...
شعر: امید نقوی
پ ن: تقدیم به غ ح
عید
عید خوب است. یعنی شادی خوب است. حالا به هر علتی یا بهانه در هر دین یا مسلکی یا هر انجمنی...
من دیروز همزمان که خوش بودم که بالاخره ماه رمضون تموم شد عده ای هم خوشحال بودند که یک ماه نیایش کردند و احتمالا روحشون را جلا دادند. فارغ از اینکه من روزه نگرفتم و کلن خیلی چیزا تو خونه ی ما بهم ریخته بود کلن از ماه رمضون خاطره ی خوبی ندارم و اصلا فکر نمی کنم چندان هم ماه رحمت باشه یا حداقل برای من نبوده است. اونم منی که یک وقتی خیلی مذهبی بودم. یعنی اهل حال بودم و با خیلی احکام حال می کردم و اگر صادقانه تر بخواهیم حرف بزنیم با چندتایی شون هم حال نمی کردم و گاهی به استغار می افتادم. حالا استغار در برابر کی و چی الان که نه چند سالی ست برام سوال شده؟ داشتم می گفتم عید یا شادی کلا خوبه ولی خوبی گاهی دیگه زیاد خوب میشه و این از اون معدود مثبت در مثبت هاست که منفی میشه... خلاصه دیروز کلی مهمون اومد خونه و منم آدم بد مهمونی نیستم ولی از سرو صدای زیاد بهم می ریزم اونم سروصدای بچه ها که بدور از جون شما جیغ هم می کشند. من اصلا نمی تونم بفهمم چرا بعضی ها هنوز پنج سال نیست ازدواج کردن بعد دوتا بچه دارن... اصلا کلن نمی فهمم چرا کسی می تونه دوتا بچه داشته باشه بعد به چشم خودم دیدم طرف که یه بچه چهار ساله و یک بچه دو ساله داره چجور گم شده تو مصیبت زندگیش و در سی سالگی موهاش سفید شده و این اصلا تضمین این نمی تونه باشه بچه ی بعدی ای در راه نباشه. اونم دوتا بچه که مانند موریانه از لحظه ای که وارد می شوند هر چیزی که به دست شون می رسه را تخریب می کنند. بعد این مامان بزرگا واقعا انگار همیشه چند گیلاش شامپاین زدن بعد اومدن مهمونی و به تخریب نوه هاشون هرهر و کرکر می خندند و گاهی کلی هم از هوش و ذکاوت موجود عجیب و غریب شون تعریف های آنچنانی دارند.
برگردیم سر اصل موضوع... میگن برزیل کشور کارنوال هاست. چقدر این خوبه! چقدر این عالیه هی خوش بگذرونی. هی به هر بهانه ای بریزی تو خیابون و میدون بزنی و برقصی و حال کنی و برگردی به همون خونه ی آرومت نه اینکه خونه ات بشه میدون جنگ بچه ها و وراچی های تمام نشدنی زن ها و بدتر از اون تعارف های بی حد و مرز که سنار یه غاز؟! ( درست نوشتم) نمیرزه...
اگه یکی بعد از این پست بیاد بگه ما هم در عهد باستان کشوری بودیم با تعداد بسیار زیاد جشن به بهانه های مختلف از جمله مهرگان و تیرگان و فلان و فلان اصلا خوشم نخواهد اومد. داشتم داشتم حساب نیست و دارم دارم حساب است.
دوستی می گفت مردم مالزی تا همین پنجاه سال پیش رو درخت زندگی می کردن... راست و دروغش با خودش ولی فکر نکنم دروغ باشه چون آدم حسابی بود. چند روز پیش یکی از دوستان از یک تور چند روزه از مالزی برگشته بود و برای منم تیشرتی خریده بود ولی حساب نکرده بود شکم من روز به روز بزرگتر می شه چه برسه که هشت روز منو ندیده بود. بگذریم از تیشرتی که به کلسیون لباسای سوغاتی پیوست. دوستم می گفت طی چند روزی که اونجا بودم یک بار هم صدای بوق ماشینی را نشنیدم. من که هنوز باورش برام سخته ولی اون اینجور گفت. این دوستم هم فرد بسیار صادقی است.
خب این مطلب نه چندان تعریفی را با کدوم جمله ی تاثیر گذار تموم کنم که خیلی هم بیراه نباشه؟... میگن مهمون حبیب خداست ولی همین مهمون گاهی بلای جون خلیفه ی خدا میشه... حالا چه فاصله ای بین خدایی و خلیفه الرض بودنش است احتمالا به همون خداییش بر میگرده... شایدم چون اون کلن تو فضاست همیشه با همه چی در حاله (تاثیر گذار بود؟)
شعری از دوست جان جانی ام
|
اثر
نشانه آزادی بدست آمده چیست؟ دیگر از خود شرمسار نبودن (نیچه)
پای بند ِ به زندگی بودم/ زندگی در خلال راهی که /که از آن می گذشت روباهی پسرم توی صورتم تف کرد / دوستم روی غیرتم لم داد / گفت به به چقدر زیبایی روزگاری که تیره بود از تو/ دستهای کبود در جیبت/ نیست بالاتر از سیاهی زنگ من خودم را به خواب زد با تو/ زد دلش را به آب در دریا/تا که آوازش آشکار کند کرد اما هنوز کم کرده / زیر چشم گلم ورم کرده / در دهانم زد و دهن نگشود زندگی طعمه ای پر از دردست/ طعمه در دهان من پوسید/ روبهک سربه زیر رد شد رفت |
عابد اسماعیلی عزیز
American Idol 2011

1. شاید مهمترین اتفاق امریکن آیدل جدید حداقل از نظر بصری حضور جنیفر لوپز در جمع داوران باشد. همیشه بحث های زیادی است که جنیفر اونقدرها هم که میگن زیبا نیست ولی نظر شخصی من اینه که حداقل از آنجلیا جولی زیباتر است. این احساس من شاید برگردد به ترانه های زیبایی که در سال های اواخر دهه ی نود از جنیفر شنیدم و واقعا دوستش داشتم. بعدترها که با موسیقی غربی جدی تر آشنا شدم علاقه ام به جنیفر هم از دست رفت. اما در همین چند برنامه ای که از امریکن ایدل 2011 پخش شد دوباره مقداری علاقه مند به شخصیت صمیمی و طنازی های ظریف و جذابی که با دیگر داوران و شرکت کننده ها دارد شده ام.
2. استیون تایلر دیگر دوار جدید هم خیلی چشمم را گرفت. فارغ از شوخی های جالب و میمیک چهره اش که حین خواندن شرکت کننده ها بسیار تغییر می کند مسحور صدای فوق العاده اش شده ام و دوست داشتم زودتر از این ها با این موزیسن چیره دست راک آشنا می شدم. شاید چون بیشتر به موسیقی بدون کلام علاقه دارم و چندان در خط گوش دادن به ترانه های راک نیستم از لذت بردن از صدای جادویی استیون تایلر غافل مانده ام. اگر کسی سایت مناسبی برای دانلود ترانه هاش سراغ داره خوشحال می شوم به من معرفی کند. دو روز است در جستجوهایم چیز دندونگیری ازش پیدا نکردم.
3. رندی رندی سال های گذشته نیست. احساس می کنم امسال گاهی یه جورایی ادای سایمون را در می آورد و قاطعانه صداهایی که می شود بیشتر روشون تامل کرد را رد می کند. سایمون با همه خشونت گفتار و سخت گیری هایش وقتی از صدایی خوشش می آمد با لطافت و محجوبی خاصی از طرفش تعریف می کرد.
4. برنامه سازان امریکن ایدل اگر همینطور پیش بروند به فیلم های درام هندی باید بگند زکی... امسال بیشتر از پارسال و پارسال بیشتر از سال پیش داستان های درام زندگی گذشته ی شرکت کنندگان را به تصویر می کشند و بازگو می کنند. دروغ چرا خود من هم از دیدن و شنیدن داستان جوانی که دوست دخترش درست قبل از نامزدی شان در تصادفی دچار ضایعات شدید مغزی شده بود و روی ویلچر نشسته بود گریه ام گرفت. واقعا انسان هایی هستند که در عشق هیچ چیز کم نمیذارند و با شهامت رشک انگیزی همه جوره با عشق شون می مانند و این برای من واقعا رشک انگیز بود. البته تا حالا مورد چنین امتحانی قرار نگرفته ام و نمی شود گفت ولی حدس میزنم قلب من در عشق ورزی اینقدرها هم بزرگ نباشد. کلن از موضوع دور شدم. این داستان های درام که برخی شون چندان هم درام نیست دیگر بیش از اندازه وارد این برنامه شده است و البته که اونها بدنبال فروش و پول بیشتری هستند و این کمی در ذوق می زند.
5. الان که دارم این مطلب را می نویسم فصل جدیدی که در پی ام سی در مراحل ابتدایی پخش است به اتمام رسیده است و برنده هم مشخص شده است. آنهایی که این برنامه را به وقتش در دیگر کانال های بزرگتر پی گرفته اند همه چیز را می دانند ولی برای من بسیار جالب است ببینم بین این همه صدای و اجراهای زیبا در آخر کی برنده ای نهایی است. واقعا امسال اسعتدادهای شگفت انگیز بیشتری در برنامه شرکت کرده اند. بخصوص بین 15 ساله ها که با شور و شوق خاصی در این برنامه شرکت کرده اند. گویا قبل از این حداقل سن شرکت در برنامه 16 سال بوده است.
6. رویای آمریکایی... آمریکا کشور رسیدن به رویاها... همه ی ما چنین تعبیرهایی را از آمریکا شنیده ایم ولی آیا واقعا آمریکا اتوپیا یا کعبه ی آمال جهان امروز است؟ گرچه با دیدن یکی دو برنامه نمی توان به نتیجه ی قابل اعتمادی رسید ولی به باور من چون شرکت کنندگان این برنامه از توده ی عموم مردم است کم و بیش می توان چیزهایی را دید. اینکه چقدر انسان های سرخورده و سرشکسته در این کشور با سختی زندگی که نه دارند جان می کنند تا زندگی مناسبی داشته باشند. بسیاری که اتفاقا از شرکت کنندگان این مسابقه هستند از تامین غذای شب خود عاجزند. بسیاری توان تامین هزینه های تامین درمان خود و یا نزدیکان خود را ندارند. بسیاری سرپناه ندارند و در پناه گاه های موقت زندگی می کنند و همه ی اینها مردم خود آمریکا هستند نه مهاجران یا پناهندگان بی چاره ... اصلا نمی خواهم یکطرفه به قاضی بروم و باید تاکید کنم مخالف افکار و متدهای چپی هستم. شاید بتوانم این بند را با این جمله به پایان برسانم که دنیا دنیای تبلیغات است و کشف و درک حقیقت سخت ترین کار میان این همه میکرفن و بلنگو و بلندگو است.
7. هفت تا نشد؟ بیخیال... صدای استیون تایلر را دریابید.
تولدی که دوستان رنگینش کردند
امسال برای تولدم اینجا چیزی ننوشتم. در واقع از چند روز پیش پیام های تبریک دوستان اونقدر سرگرمم کرد که اینجا را فراموش کردم. شاید هم حرفی نداشتم. در زیر تعدادی از عکس هایی که دوستان همراه با پیامشون در فیس. بو.ک.م گذاشتند را می آورم.





نگو دیره...
گاهی وقتا سکوت خونه و چند نخ سیگار و ترانه ای نوستالوژیک عجیب دلچسب میشه. جالبه که عمق این دلچسبی بخاطر تنهایی است. تنهایی ای که درش احساس رها بودن می کنی. و اما یکی از ترانه ها
هنو میشه تو چشات
خیلی چیزا را تازه کرد
میشه با گرگر دستای تو خیلی کارا کرد
میشه تو چشمای تو گم شد و مرد
میشه دریا رو به بغض تو سپرد
میشه با چشمای تو رنگا رو شناخت
میشه بهترین ترانه ها رو ساخت
نگو دیره من از این فاصله ها بدجوری گریه م میگیره
نگو دیره من از این بی خودیا بدجوری گریه م میگیره
چه پارادوکسی شد. بیخیال دنیا پر از این تضادهاست.
حالی خوش باش که زندگانی این است
خلسه – برهنگی
چند ماه پیش برنامه ای در بی. بی. سی. می دیدم که صحنه هایی از اون ذهنم را بدجور درگیر کرد و هنوز چراهایی با من است.
تعدادی مهمان قبیله ای بدوی بودند. (برنامه قبیله که توسط بروس اجرا می شود نبود) افرادی که احتمالا در منطقه ای استوایی زندگی می کردند و مرد و زن همه لخت مادرزاد بودند و تنها نوارهایی رنگارنگ به بازو سر و یا کمرشون بسته بودند. در قسمتی از فیلم افراد قبیله مشغول نوعی رقص شدند که شبیه بدو روهای دوران سربازی بود. دو صف تشکیل داده بودند و همینطور که سه گام به جلو بر می داشتند گام چهارم را محکم بر زمین می کوبیدند. البته مردها چوبی هم در دستشان بود که همراه با کوبیدن قدم چهارم چوب را هم به زمین می کوبیدند. همراه این آوازهایی می خواندند و صحنه ای که من از خانم ها دیدم برخی چشم هایشان را هم بسته بودند. حس معنوی این رقص بشکل عجیبی در چهره های آنها دیده می شد و انگار که همراه با این آواز و ریتم قدم ها به خلسه ای فرو رفته باشند. خلسه ای که همه ی هیجان های معمول جسمانی در آن فروکش شده باشد و روح فرد غالب بر جسم او باشد.
من در نوجوانی و ابتدای جوانی بشکل اتفاقی با خلسه و احساس سبکی که به آن می رسیدم آشنا شده بودم. یک سالی بر خلاف معمول که من در کانون جزو گروه سرود بودم تاتر کار می کردم. روزی معلم تاتر به همه ی ما گفت که دراز بکشید و چشم هایتان را ببندید. خلاصه با حرف هایی که میزد و کارهای دیگر ما را به خلسه برد تا ترس اجرا روی صحنه در ما فروکش کند. به حق هم کارش جواب داد و ما روی صحنه با اعتماد به نفس بیشتری نسبت به تمرین ها نقش هایمان را درآوردیم. بعدترها در حین نماز یا دعا و یا خواندن شعری به همان شور و حال و سبکی خلسه می رسیدم. پوشش خاص و ریش و پشمی هم براه انداخته بودم و یکبار که تیغ از دستم دررفت و مجبور شدم ریشم را کاملا بزنم دچار نوعی حس ناخوشایندی نسبت به برهنگی صورتم شدم. نمی دونم یکجورایی احساس می کردم لختم و حس خوبی نداشتم.
فکر کنم طبیعتا دیدن برهنگی سینه و شرمگاه در همه ی ما هیجان غریزی قوی ای ایجاد می کند. نه فقط در ایران در غرب هم همینطور است و این باز شدن یقه های خانم ها طی ده - دوازده سال اخیر تا جایی که شیار سینه نمایان شود هم در راستای ایجاد هیجان غریزی و توجه در فرد مقابل است.
این برای من سوال شده که چگونه در آن قبیله ی بدوی هیجان غریزی از دیدن لختی سینه و شرمگاه آنچنان فروکش می کند که نقطه ی مقابل آن که روح و رهایی آن باشد در فرد غالب می شود و در چهره ی آنها تجلی پیدا می کند. البته در آن آیین یا رقص صف مردها و زن ها از هم جدا بود و احتمال سهوی یا عمدی برخورد دو جسم مخالف نبود. با این همه همدیگر را که می دیدند. فارغ از این آیین آنها در طول شب و روز همیشه برهنه بودند و در کنار هم احتمالا صمیمانه زندگی می کردند. حالا در یک آیین همراه با یک ریتم و آواز بشکل جمعی روحشان را تطهیر می کردند.
موضوع را نمی خواهم به ایران بکشانم و حداقل خود من که گاهی از تن قالب گرفته ی دختری در لباس های تنگ و روسری شل و ول که اغلب در خیابان می بینم گاهی به هیجان آنچنانی می رسم. ماها یه جورایی زیادی کم داریم. فقط مردها هم نیستند. اتفاقا دخترها را چشم دریده تر دیده ام. بارها دخترانی دیده ام که حین نگاهشون به پسرها چه شعله ها که از چشم شون بیرون می زد.
حرف من اون هیجانی است که از دیدن شرمگاه حالا فرق نمی کند مال زن یا مرد در همه جای کره ی خاکی در انسان ها ایجاد می شود. چه می شود که در قبیله ای بدوی در نقطه ای دور افتاده چنین فرهنگ والایی وجود دارد؟
گاهی فکر می کنم شاید همانطور که حالا اگر چهار روز بگذرد و کمی ریش روی صورتم بماند از چهره ی خودم بدم میاید در صورتی که ده - دوازده سال پیش برعکس بود این فقط به عادت برگردد. آن قبیله همیشه لخت بوده اند و این برایشون عادت شده است. اما مگر می شود دیدن شرمگاه هم عادتی شود که هیچ هیجانی ایجاد نکند؟ پس آنها چگونه میل به هم آغوشی پیدا می کنند و زاد و ولد دارند. (صد البته که نقش مهر و محبت و عشق را فراموش نکرده ام) فارغ از این قبول می کنم در طول شبانه روز این عادت است و کسی هم دست درازی به کسی نمی کند اما به خلسه رفتن همچین هم ساده نیست. حتی باید از همین نگاه های معمول و رفتارهایی که شاید فارغ از هر هیجان جنسی باشد هم فارغ شوی و کاملن سبک شوی انگار که چند پیکی شراب ناب خورده ای.
من به برداشت خودم از چهره ی فوکوس شده ی آن زنان که همان خلسه بود اصلا شکی ندارم.
← صفحه بعد
نظرات ()