تانگو پرسو- شهاب طلوعی

عموما ازموسیقی تلفیقی خوشم میاد. البته بیشتر موسیقی شرق با شرق یا سازهای کلاسیک با سازهای کلاسیک کشوری دیگر... خوب که فکر می کنم احساس می کنم اینجوری هم نیست چون آلبوم "شمس و باخ" داوود آزاد دمم را نگرفت. از این حرف ها بگذریم.

چند وقتی است که قطعه ی "دل من" از آلبوم "تانگو پرسو" یا تانگو ایرانی تنها ترانه ای است که حالم را یکجوری می کند. گاهی مرا در خود فرو می برد و گاهی به شور و شعف می رساند. این قطعه بشکل اعجاب انگیزی همه چیزش جور است. ریتم، ملودی، شعر و مهمتر از همه صدای خاص خود شهاب طلوعی... شهاب طلوعی موزیسن جوان و خوش قریحه ای است که برای نواختن گیتار چند سال به اسپانیا رفت و اکنون در پراگ زندگی می کند. او  به درک رندانه ای از موسیقی فلامینکو و سنتی خودمان رسیده است و بشکل بسیار زیبایی این دو را تلفیق کرده است. البته در سازهای کوبه ای از طبلا که سازی هندی است نیز استفاده شده است. طرح روی جلد آلبوم هم با دو رنگ پس زمینه ی آبی و قرمز بیانگر هنر ایران و اسپانیا است. طرحی که اینطور که خودش در بی. بی.. سی عنوان کرد با وسواس خاصی تهیه شده است تا نشانه های از فرهنگ دو کشور در آن دیده شود.

قرار بوده این البوم توسط شرکت موسیقی اطلس در ایران هم به بازار بیاد ولی نتیجه ای حاصل نشد و خود شهاب طلوعی اجازه ی دانلود این اثر را بر روی اینترنت داده است. اگر شما هم به موسیقی فلامنکو و سنتی خودمان علاقه دارید پیشنهاد می کنم از شنیدن این آلبوم لذت ببرید.

 

افسرده ی از یاد جدائیست، دل من

سرگشته ی افتاده ز پائیست، دل من

 

کم دانه بریزید، که در گلشن گیتی

دل کنده ز هر برگ و نوائیس، دل من

 

مرده است دلم، قاتل او را بشناسید

خود کشته ی بر دست حنائیست، دل من

 

از ره گذرم  دور شوید و بگریزید

دیوانه ی از بند رهائیست، دل من

 

در محفل من، گوش دل و جان بسپارید

افسونگر افسانه سرائیست، دل من

 

بشکسته دلی را چو من از خویش مرانید

بربام تو  آزاده همائیست، دل من

 

تسلیم نصیب است و زبان بسته ی تقدیر

حسرت کش بی چون و چرائیست، دل من

 

عمریست دلم ساخته با هرچه بلا هست

تا عشق بداند، چه بلائیست دل من

 

این آلبوم  را از این سایت دانلود  کنید.

 

دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط یوسف نظرات ()
تگ ها: یادداشت و شعر

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان 

 

 

نمی دانم آخرین روز که کنار استاد نشسته بودم و برایم سرمشقی نوشته بود؛ چند شنبه بود؟ چه ماهی بود؟ حتی یادم نمیاد سال هفتاد و چهار یا هفتاد و پنج بود. هر چه بود احتمالا آخر تابستان بود. بعدتر ها پیشش میرفتم ببینمش. مخصوصا بعد از اینکه وارد سازمان شدم و چند روز بعد از آموزشی دومین نامه ای که در  طول زندگی ام داشتم می  نوشتم خطاب به استاد بود. دل به دریا زده بودم و یکی از اولین سروده هایم را برایش نوشته بودم. گفته بودم هوای سرودن شعر سراغم میاد ولی واژهای زیادی بلد نیستم.

 

دو گنجشک در کنار سبز دریای شمال

سرخ جنگل های سرد

مرده اند اکنون

                وقت غروب بچگی شان

......

 

توی اون دوره بشدت داشتم برزگ می شدم و بی مهابا پذیرای زود هنگام خیلی چیزها شده بودم. ولی بشدت می ترسیدم معصومیت کودکانه ام را از دست بدهم. حالا خطاب به تنها عشق سال های دوازده تا هجده سالگی ام نامه ای نوشته بودم و برای اولین بار باهاش حرف میزدم. تمام اون سال ها فقط بهش نگاه می کردم و گوش می دادم. تو خیالم همیشه باهاش حرف می زدم ولی در حضورش جرات نمی کردم چیزی بگویم. هی هی هی...

نامه را نتونسته بودم پست کنم و حضوری بهش دادم. بعدتر ها هر وقت می اومدم شهر می رفتم سر همون کلاس ببینمش و مثل همیشه خیره می ماندم در حرکت و چرخش و رقص نی روی کاغذ و کلامش که با واسواس خاصی واژه ها را انتخاب می کرد برای توضیح اینکه چجوری باید بنویسی؟ مثل همیشه... مثل امروز

 

تابستون گذشته بعد از دو سه هفته که فکرش بدجور افتاده بود به جونم بهش اس ام اس دادم که: سلام استاد. وقت داری بهت زنگ بزنم؟ جواب داد: شوق دیدار تو دیوار قفس می شکند. درود به تو عزیز باوفایم. فردا یا پس فردا باهات تماس می گیرم. داشتم بال در میاوردم. چند سال بود منتظر چنین لحظه ای بودم. سال 82 وقتی باهاش تماس گرفته بودم دیوانه وار خوشحال شده بود و خیال می کرد من هنوز پاسدارنم. گفته بود تهرانم کجایی بیام ببینمت؟ وقتی بهش گفتم تصادف کردم صدای شکسته شدنش را شنیدم. سکوتی که از هر صدایی بلند تر بود. نتونسته بود رانندگی را ادامه بده کشیده بود کنار بزرگراه و چند و چون ماجرا را شنید. من وحشتناک تشنه ی دیدنش بودم. چهارشنبه که قول داده بود نیامد دیدنم. پنجشنبه و جمعه هم نیامد. چند بار که بهش زنگ زدم که بگم منتظرم احساس می کردم با اکراه گوشی را برمی دارد. وقتی آخرین بار اول دخترش گوشی را برداشت دیگه زنگ نزدم. نیامد. شکستم. مورد تمسخر داداش و مامان قرار گرفتم که همیشه جنون من را نسبت به حمید سرزنش می کردند. سخت بود. سخت

داشتم بال در می آوردم. سعی کردم جوری با خودم رفتار کنم که انتظار اذیتم نکند. فردا عصرش بهم زنگ زد. نمی دونم چی گفتیم ولی آخرش گفت دوست دارم بیام مغازه ات ببینمت. خیلی خوشحال شدم. بی معرفت گفت همیشه تو خیابون که می دیدمت ماشین را می کشم کناری و اونقدر نگاهت می کنم تا بپیچی یا میون ماشین ها ناپیدید بشی. روزی که اومد مغازه از صبح هی گوشه گوشه ی مغازه را تمیز می کردم. لباس تمیزی پوشیده بودم. صورتم را با وسواس اصلاح کرده بودم. عطر و کرم را فراموش نکرده بودم. یهو با همون قامت برافراشته اومد تو... برای لحظاتی خیره به صورتش ماندم. کمی پیر شده بود. ولی به همون راست قامتی بود که همیشه بود. وقت روبوسی با دستش به پشتم زد. رو صندلی که نشست یهو رفت توی سکوت و روش اونور بود. نمی تونست توی صورتم نگاه کند. دستش را گرفتم گفتم بیخیال. با عصبانیت گفت چرا تو؟! چرا؟ نمی دونم چرا تو؟! مثل همیشه نمی تونست خشم و عصبانیتش را پنهان کند و می گفت این بی عدالتی است. گفتم خیلی وقته دیگه بهش فکر نمی کنم. باهاش کنار اومدم. با شادی دلم و صدام کمی آرامتر شد. ولی گاه به گاه خشمی که در صدا و کلامش بود صورتش را ملتهب می کرد و به لکنتش می انداخت. تازه حالیم شده بود چرا این همه سال به دیدنم نیامد و خودشو از چشمم پنهان می کرد. اینو اول ها خودم می دونستم ولی کسی باور نمی کرد. بعد خودم هم شده بودم مثل دیگران...  گفت همیشه تو خونه حرفتو  پیش دخترم و زنم می زنم. می گفت می دونستم چیکار می کنی و خوشحال شدم این فضای دوست داشتنی را برای خودت بوجود آوردی... بعد من نتونستم خودمو بگیرم و ازش گله کردم. گفتم که وقتی نیامدی شکستم. بعد حرف هایی که از اول راهنمایی تا حالا بهش نگفته بودم را گفتم. گفتم که شعر عقاب پرویز خانلری و گالیا هوشنگ ابتهاج که سر کلاس برامون خوندی آتیش به جونم زد و شاعرم کرد. گفتم تمام این سال ها توی سختی ها و شادی ها سرمشق هایی که اون برام نوشته بود همه جا همراهم بود. توی دلم توی جونم.

 

همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

یا

 

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

 

گل توی چشم هایش می شکفت و من با اشتیاق بیشتری هی حرف میزدم. بعد یهو گفتم نمی تونم خودمو بگیرم. می تونم سیگار بکشم؟ گفت: بکش عزیزم. زندگی همه چیزو ازت گرفته من کیم که سیگار را ازت بگیرم. زیرسیگاری که توی دخل قایم کرده بودم را آوردم بیرون و دیگه حسابی خودمو رها کردم.

 

هفته گذشته باخبر شدم دوباره تدریس خوشنویسی را از سر گرفته است. رفتم پیشش... جوری ازم استقبال کرد که دهن یکی دوتا از شاگردهای قدیمی باز موند. اونها که استاد را می شناسند متوجه اند که چقدر مغرور و دست نیافتنی است.

 

امروز وارد کلاس که شدم  الف که هفته گذشته دهنش وا مونده بود بسیار مودبانه نزدیکترین صندلی را به استاد برایم خالی کرد. جوری که برای دیگران که سرمشق می نویسد من هم ببینم. در واقع میزبان همون دوست است که پشت مغازه اش اتاق دنجی است که شده کلاس تدریس خوشنویسی استاد. در طول کلاس میم و میزبان سه تار می نواختند. گرچه برای من نواختن این دو دوست تازگی نداشت ولی انگار استاد خیلی خوشش اومده بود. من تمام دقایق مثل همون سال ها خیره در رقص قلم استاد جادو شده بودم. آخر کلاس بهم گفت نگران نباش. کار نشدنی نیست. به تایید سرم را تکون دادم. احساس می کنم خودش نگران است. هفته دیگه بهش نشون خواهم داد تمام این سال ها توی خیالم خوشنویسی کرده ام. دیروز جور نبود که خوب بنویسم.

 

پ ن: فکر نمی کردم مامان و داداش اینجور از رفتنم به کلاس خوشنویسی استقبال کنند.

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط یوسف نظرات ()
تگ ها: یادداشت

توی این هفت هشت ماهه که ارتباط چندانی با اینترنت نداشتم به طرف ماهواره کشیده شدم. علاوه بر ام. بی. سی. پرشیا و بی. بی. سی. برنامه ی نکست پرشین استار برنامه ی مورد علاقه ام شد. بخصوص که همشهری هنرمندمان رضا شیرکانی در دور اول خیلی خوش درخشید و هم ترانه ی خودش و هم ترانه ی زنده یاد محمد بیابانی را بسیار زیبا اجرا کرد. اون اجرا مورد توجه همه ی اعضای خانواده قرار گرفت و همه منتظر بودیم مرحله ی بعد چه سوپرایزی برامون دارد.

تو این مرحله هم واقعا رضا گل کاشت جوری که وارتان اونقدر هیجان زده شد که ایستاده تشویقش کرد. در ابتدای ترانه اول وقتی گیتار الکتریک غوغا به پا کرد واقعا بعد از مدت ها از شنیدن آهنگی حالی به حالی شدم. علاوه بر اجرای بسیار حرفه ایش سازبندی آهنگ ها واقعا سوپرایز دیگری بود. گرچه احساس می کنم تنظیم آهنگ ها احتیاج به توجه بیشتری دارد. ترانه ی دوم که شعرش محلی بود دیگه اوج عشوه گری تکنیکی در ساخت موسیقی و خود اجرای رضا روی صحنه بود. ترانه ی خاطره انگیزی که غلامرضا وزان با نی انبان محسن شریفیان اونو اجرا کرده بود حالا با این آهنگ شبه راک؛ یک چیز دیگری شده بود.

جالب بود که رامین زمانی گفت دنبال اینم که بهت گیر بدم ولی همه چیز خیلی خوب بود.  ستار هم که شیفته ی ترانه ی "هنوز بیدارم" است و مشتاق بود اون ترانه را دوباره اجرا کند ولی مسئولان برگزاری  اجازه ندادند. منم توی این چهار ترانه از "هنوز بیدارم" با اون ملودی بسیار زیبایش بیشتر از سه ترانه ی دیگر خوشم میاد. امیدوارم رضا شیرکانی میان چند شایسته ی دیگر انتخاب نهایی باشد چون فکر می کنم رضا بصورت غریزی حرف های زیادی برای موسیقی پاپ کشورمون خواهد داشت.

در اینجا حیف است یادی از زنده یاد "ابراهیم منصفی (راما)" هنرمند بندرعباسی نکنیم که تا آنجا که من اطلاع دارم سه چهار دهه پیش اولین خواننده ی جنوبی بود که ترانه ی محلی را با گیتار اجرا کرد.

 

هنوز بیدارم، در انتظارم

صبحی دوباره شعری ندارم

کاغذ سفید است، بغض ی تلنبار

آهی کشدم بجای خودکار

 

آفتاب بس کن، بس است طعنه

یا طعنه ی تو یا چوب شحنه

شب را ربودی؛ دزد شبی تو

شاعر شبش مرد؛ بی سببی تو  

 

رسم زمین است دیروز و امروز

امروز و فردا تکرار هر روز

در شب تکرار من بوف کورم

حک شود این شعر بر سنگ گورم

 

یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط یوسف نظرات ()

بیرون کشیدن خودتان از تلخکامی، گرچه ناگزیر باشید به نیروی اراده انجامش دهید، باید آسان باشد. من خودم را به زور از صندلی ام بیرون می آورم، با گام های بلند دور میز راه می روم، سر و گردنم را ورزش می دهم، آتش به چشم هایم می ریزم، ماهیچه های دورشان را می کشم. از احساس های خودم سرپیچی می کنم، به الف وقتی به دیدنم بیاید مشتاقانه خوشامد می گویم، مهربانانه ب را در اتاقم تاب خواهم آورد، و همه ی حرفهائی را که پ می زند؛ با همه ی درد و زحمتی که برایم می آورد، با جرعه های بزرگ قورت خواهم داد.    

ولی حتا اگر از عهده ی اینها برآیم، تنها یک لغزش - و لغزش پرهیز ناپذیر است- جلوی همه ی روال کار را می گیرد. چیزی که به یکسان آسان و دشوار است. و باید دایره وار چرخ زنان در جهت وارونه برگردم.

پس شاید بهترین چاره آن است که با همه چیز منفعلانه برخورد کرد. خودتان را توده ی بی جنبشی بگردانید و اگر احساس کردید برتان داشته اند می برند؛ وسوسه نشوید یک گام غیر ضروری بردارید. با چشم های یک جانور به دیگران خیره بنگرید. هیچ احساس پشیمانی نکنید. خلاصه، با دست خودتان هر گونه زندگی شبح واری را که درتان بازمانده است سرکوب کنید. یعنی، آرامش نهایی گورستان را بیفزائید و نگذارید هیچ چیز جز آن بازماند.

حرکتی که مشخصه ی همچو وضعی است، آن است که انگشت کوچک تان را بر ابروهاتان بکشید.

                                                           داستان کوتاهی از فرانتس کافکا

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط یوسف نظرات ()
تگ ها: داستان

 

یک مردی یک وقتی بدون اینکه سرش را پایین بیاورد رو به زمین کرد گفت: بچرخ، بگرد، با همه ی حادثه هایت، سر قرارم با تو... در واقع یک خرده ای عاصی شده بود و میخواست محکم بزنه تو گوش زمین ولی زمین اینجور هویتا نداشت که مثل آدم وایسته جلوت و تو هم یقه شو بگیری... برای همین با واژه حرفاشو زد تا یکجورایی بگه من کم نیاوردم. الان اون آدم اگر هم کم نیاورده باشه احساس میکنه گاهی زیادی چرت و پرت می گفته است. این دوئل عادلانه نیست. چون تا به خودت میای و هنوز دستت رو ماشه نرفته زمین چرخیده و زمان گذشته است. روزی که اوایل زمستون 79 با رفقا رفته بودم موزه ی زمان اصلا فکر نمی کردم که زمان گاهی معادله ی یک دوئل را اینجور به هم می ریزد و حسرتی را سرجایش پربارتر می کند.

 

شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط یوسف نظرات ()
تگ ها: یادداشت

اونها که فکر می کنند بحران اقتصادی فقط برای غربی هاست و در کشور ما اصلا این خبرا نیست اشتباه می کنند. اگر هم اونها درست میگند احتمالا دهات ما زیادی غربی تشریف دارند. ما هم ناگزیر شدیم مثل این ده دوازده مغازه ای که دوروبرمون جمعش کردند کم کم مشغول جمع کردن بشویم. اول اعلام کردیم واگذار می کنیم ولی کسی مغز خر نخورده بود بیاد خودشو بیاندزه تو بحران. حالا تمام درب مغازه را با گواش نوشتیم حراج 20 ای 40 درصد. صبح تا صبح هم جهت تفریح رنگش را عوض می کنیم. گاهی هم جرت و پرت می نویسم بعد که خنده های بیعاری مون تموم شد پاکش می کنم.

 

پ ن١: برای فردا صبح جملات زیبا بگید بنویسم رو درب مغازه... هاهاها

پ ن2: راستی کانکت شدن با موبایل و خط ایرانسل هم بد نیستا.. سرعتش که بهتر از وایرلس 64 است.

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط یوسف نظرات ()
تگ ها: یادداشت

یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل

به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

 

اگر یکی وسط یک خیابون شلوغ درست بعد از یکی از مهمترین میدون های شهر این شعر را با صدای بلند بخواند شما فکر میکنید به چه منظوری اینجور هوار می کشد؟ اون فرد چه ریختی است؟ با چه لحن و ادبیاتی این شعر را می خواند؟ چه منظوری از خوندن این شعر میتونه داشته باشد؟ آیا از اینکه یک ماشین بی ترمز زیرش بگیره میترسد یا نه؟

چند روز پیش همینجور که میدون رودکی را به طرف خونه داشتم رد میکردم. با همون سرعت که بهش نزدیک می شدم هاج و واج شدم که این چشه؟ ته لحجه که نبود لحجه اش ترکی آذربایجانی بود. با شلوار بدون کمربند و پیراهنی که آستینش را بالا کشیده بود و یکی دوتا از دکمه های پیراهنش هم از پایین باز بود. همینجور که نزدیک بود زیرش بگیرم یا زیرم بگیره از بس گنده بک بود؛ روم چرخید به کنار خیابون و دو وانت نیسان پر از گیلاس و زردآلو و گوجه سبز دیدم.     

 پ ن: توی جنوب از اینجور ترک ها زیاد هستند. البته که همشون آذری نیستند و از استان فارس هم فراوان دور میدون ها مشغولند.

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط یوسف نظرات ()