من و جامی دگر؛ پرهیز، پرهیز! 3

بعد از اینکه از کافی نت زدم بیرون خوشحال بودم اینبار به موقع به شفاف ترین شکل ممکن حرفم را زده ام و جلو احتمالی یک وابستگی عاطفی را گرفته ام. البته اگر گرفته باشم چون حداکثر از طرف خودم می توانم این حرف را بزنم. فرستادن و گرفتن اس ام اس ها شدت کمتری گرفت. دو سه هفته پیش اینترنتم قطع بود و به آن کافی نت رفتم فیس بوکم را چک کنم. او هم آنجا بود و به استقبالم آمد. صندلی کنارم نشست و بعد از حال و احوال پرسی یکی از دوستان صمیمی قدیمی دختر مرا در کافی نت دید و با خوشحالی به طرفم آمد و گپ و گفت دوستانه ای داشتیم. طبق معمول سه چهار سال اخیر او گفت همین چند روز پیش تو فکرت بودم و ببخش که امسال برای تبریک سال نو هم زنگ نزدم که من هم همچین چیزاهایی جوابش دادم ولی خوشحال بودم بعد از مدت ها دیدمش. عجله داشت و بعد از گفتن جمله ی کلیشه ای سلام مامان و خانواده را برسان سریع رفت. او آنروز سرش شلوغ بود و و متنی را ترجمه می کرد. من هم بعد از سر زدن به سایت های ورزشی از او و دوستانش خداحافظی کردم و زدم بیرون...
طی این مدت اس ام اسی رد و بدل نشده است. از این موضوع از نظر درونی خوشحالم ولی گاهی فکر می کنم شاید روی او بعنوان یک دوستی بر پایه ی علایق مشترک و نه بیشتر بشد حساب کرد. اگر اینگونه باشد در محاسباتم اشتباه کرده ام.
من و جامی دگر؛ پرهیز، پرهیز!
من و خوابی دگر؛ پرهیز، پرهیز!
من اکنون جمله سرتا پا خرابم
من و یاری دگر، پرهیز، پرهیز!
پ ن: در پی نوشت قسمت اول این یادداشت گفتم که مصرع اول این شعر یکهو به ذهنم متبادر شد و فکر می کنم شاعرش کس دیگری باشد. موضوع تنها پیدا کردن یک عنوان برای این پست بود؛ اما طی نوشتن این ماجرا آن تک مصرع رشد کرد و سه مصرع بعدی را مطمئنم خودم سروده ام و الهام یا اقتباس از دیگری نیست.
من و جامی دگر؛ پرهیز، پرهیز! 2
بعد از سلام و علیک و یک پذیرایی کوچیک متن را ازش خواستم. تا دو سه دقیقه اصلا نمی تونستم حواسم را جمع کنم و صحنه های از دست رفته ی بازی توی ذهنم چرخ می خورد. کل متن نصف یک برگه A4 بود. بعد از اینکه حواسم جمع تر شد با دو جمله ی شروع متن خیلی حال کردم. تعلیق فوق العاده ای داشت برای شروع یک داستان در حد و اندازه های داستان نویس ها بزرگ بین المللی... بعد از اون دو جمله با سر به زمین می خوردی. در ادامه برخی جملات شاعرانه بود که تعدای شون خیلی خوب بودند. درون مایه ی متن در مورد مرگ بود و ساختار نوشتن بیشتر شهودی و بعد تجربی... من خیلی می تونستم روش حرف بزنم. بهش گفتم دوست ات استعداد خوبی دارد ولی مشخص است که زیاد کتاب نخوانده است. گفت اصلن اهل کتاب خوندن نیست. بعد گفتم این متن مشخص نیست در چه قالبی جا می گیرد. نه داستان کوتاه است که اونجوری ارزیابی شود. نه شعر است ولی تعابیر و جملات شاعرانه ی قوی دارد. مصادق حرفهایم را در برخی از جملات و تعبیرهای متن در می آوردم. در این حین گاهی به صورتش نگاه می کردم. بسیار مشتاقانه گوش میداد ولی من به این فکر می کردم که چقدر امروز آرایش و میکاپ اش شبیه اون روزی شده که برای اولین بار در موردش کنجکاو شدم. وقتی توضیحات مفصلی در مورد این میدادم که این متن بیشتر شهودی است و بر پایه ی تجربیات غیر متعارف نوشته شده مشتاق تر به حرف هایم گوش میداد و وقتی ایرادهای فنی نوشتاری در جهت بوجود آمدن ایجازی یکدست در متن پیدا می کردم و توصیه می کردم اینجا و اینجا باید حذف شود با وسواس خاصی سعی می کرد بگه که منظور دوستش چه بوده و چرا این حرف یا جمله را آورده است. در وسطای کار یه جا گفته بود اینجا را خیلی خوب توصیف می کنی. بعد گفته بود روزی که برای اولین بار به انجمن آمده بودم داستانی خواندم. مورد نقد شدید چند نفر قرار گرفته بودم ولی شما با شبیه همین گفته ها از اون موضوع دفاع کردید. من هر چه به خودم فشار می آوردم اون روز بیادم نمی آمد. ولی تازه متوجه شده بودم این از کجا مرا می شناسد و چرا همیشه با احترام و گاهی هیجان به من سلام می کند. سرخوردگی شکست استقلال نمی گذاشت در مورد متن حرف بیشتری بزنم و یا حرف را به حاشیه ببرم و بیشتر ازش بدانم. نهایتا خداحافظی کردم و از کافی نت زدم بیرون
اولین چیزی که بعد از بیرون اومدن به ذهنم خطور کرد این بود که چرا با اون همه وسواس در توضیح متن دوست اش متوجه نشدم این متن هم را خودش نوشته است. اس ام اس ها شتاب بیشتری گرفت تا یک روز که در مورد جمله ی قصاری سوالاتی داشت و من هم نظر خودم را گفتم. بعد یکی دو بار دیگر این اتفاق افتاد. یکروز اس ام اسی از او روی صفحه ی موبایلم دیدم که اگر نگویم شوکه شدم ولی غافلگیر شدم. نوشته بود چرا دیگر به کافی نت نمی آیی؟ دوست دارم ببینم ات. در جوابش نوشتم باشه بزودی می آیم. دو سه بار جلو کافی نت که رد می شدم می دیدم که آنجا است ولی حال و حوصله نداشتم و رد می شدم. بالاخره یکروز به آنجا رفتم و کنار هم نشستیم. اولین چیزی که بهش گفتم این بود که بعد از اینکه آنروز رفتم بیرون متوجه شدم اون مطلب نوشته ی خودت بود... با لبخند ملیحی جواب داد آره و خودم نوشته بودمش... بعد از مدت زمان کوتاهی گفت یک حرفی می خواهم بهت بزنم ولی روم نمی شود چون خیلی عجیب است. بهش اطمینان دادم بخوبی به حرف هایت گوش می دهم. موضوعی که مطرح کرد یک تجربه ذهنی روانی خیلی عجیب بود که گرچه باورش سخت بود ولی من کم و بیش باور کردم. در نهایت لازم شد بیشتر در مورد تناسخ و احتمال بوجود آمدن چنین تجربیات غریب و غیر قابل باور حرف هایی بزنم. البته استارت بحث تناسخ قبلن در مورد متن اش زده شده بود. من خود بشکل علمی مطالعه ی چندانی روی این موضوع نداشته ام ولی دوستانی در طریقت های مختلف داشته ام که به تناسخ باور داشته اند و کم و بیش اطلاعاتی در این مورد دارم و در نهایت توصیه کردم کتاب رویاهای بیداری را بخواند گرچه خودم نخوانده امش و تنها گفتم شاید جواب برخی دغدغه های ذهنی ات را در آن کتاب ببابی . او خوشحال بود که تجربه ی غیر متعارف اش را باور کرده ام. همانطور که صحبت ها ادامه داشت به ناگهان گفت احساس می کنم من و تو خیلی شبیه همدیگر هستیم. منتظر چنین چیزی نبودم و در جواب گفتم در مورد دنیای نوشته ها و حرف هایی که زده ایم بله ولی مطمئن باش یک دنیا فاصله بین ما است. عجله داشت و کیف اش را برداشت و جلو میزم قبل از رفتن اش گفت: دوست دارم بیشتر همدیگر را ببینیم و با هم حرف بزنیم. گفتم من حواس درست و حسابی ندارم و زمان و جای دیدار را خودت تعیین کن و یکی دو روز قبلش به من خبر بده در جریان باشم. کمی بعد از رفتن او و چرخ زدن در سایت های ورزشی من هم از کافی نت زدم بیرون.
ادامه ادارد...
من و جامی دگر؛ پرهیز، پرهیز! 1

سه چهار سالی بود هر از دو سه ماهی یه بار تو خیابون همدیگر را می دیدیم. بیشتر اون منو میدید و میگفت سلام آقای ... – فامیلم را صدا میزد- چهره اش آشنا بود ولی نمی شناختمش... بعد از انجمن می پرسید و اینکه چی می خونم و چیکار می کنم. جواب های منم اغلب چیز خاصی توش نبود چون نه انجمنی دیگر بود نه چیز خاصی می خوندم نه کار خاصی می کردم. بعدتر ها کمی معذب بودم که در همون صحبت های کوتاه من نمی تونستم مثلن بگم مرسی خانم ... – فامیلش را نمی دونستم-
پارسال بود که یکبار دیگر اتفاقی همدیگر را دیدیم. اون روز از س سلامش تا آخر صحبت هامون یه هیجان و شادی بیشتری توی صدایش بود. فارغ از اون آرایش و میکاپ جذابی داشت که برای اولین بار بعد از خداحافظی باعث شد به زیبا اش فکر کنم. چهره اش فارغ از اون میکاپ هم صورت نسبتا زیبایی است ولی با اون خیلی زیباتر بود. همچنین لاغر اندام و نسبتا قد بلند است که این مطلوب من است.
بعد از اون روز دو بار دیگر همدیگر را دیدیم و من حین صحبت ها علاوه بر معذب بودن برای دانستن فامیلش حتی مشتاق بودم اسم کوچکش را هم بدانم. دفعه ی سوم که دو سه ماه قبل عید بود بر خجالتم غالب شدم و اسم و فاملیش را پرسیدم و او هم گفت. بعد چون همیشه می پرسید چیکار می کنی چی می خونی بهش گفتم اگر در فیس بوک هستی من هم اونجا یه صفحه دارم. گفت تنها راه ارتباط من با دوستانم همین موبایل است. – موبایل را از جیب اش در آورده بود و آورده بود به موازات چشم من- ازش شماره موبایلش را نخواستم و او هم شماره ی من را نخواست.
چند روزی اینترنت منزل قطع شده بود و من میرفتم یکی از همین کافی نت های حوالی که روز دوم یا سوم اونجا دیدمش با هیجان پرسید اینجا چیکار می کنی؟ گفتم اینترنت خونه قطع شده است. بعد متوجه شدم لیسانس زبان انگلیسی دارد و گاهی عصرها میاد اون کافی نت و متن هایی را ترجمه می کند. نمی دانم صحبت به کجا کشید که شماره موبایلش را ازش خواستم. یکی دو هفته بعد درست یادم نمیاد من اولین اس ام اس را برای اون فرستادم یا اون اول فرستاد. یک جمله ی قصار بود. بعد از اولین اس ام اس هر وقت من اس ام اسی برایش می فرستادم او بلافصله چیزی می فرستاد اما من در جواب اسم اس هایش معمولن بعد از یکی دو روز چیزی می فرستادم. شاید برای یه جور کلاس اومدن... این ماجرا ادامه داشت تا اینکه یکروز اس ام اس داد یک متنی دوستم نوشته است و می خواهم نظر شما را در موردش بدانم. من گفتم کی کافی نت هستی و اون گفت بود این هفته همه ی عصرها هستم. فردا عصرش رفتم اونجا – درست بعد از یکی از باخت های استقلال بود و اگر قول نداده بودم نمی رفتم-
ادامه دارد...
پ ن: عنوان این مطلب حین نوشتن این پست رو زبونم اومد. در گوگل خیلی سرچ کردم بدونم شاعرش کی است چیزی پیدا نشد. بجای پرهیز پرهیز هم یکبار هیهات هیهات نوشتم ولی بازم چیزی پیدا نشد. بعید میدونم سروده ی خودم باشد ولی اگر هم باشد بشدت تحت تاثیر مصرعی به همین مفهوم است.
از " سال نو"
یادمه چند سال پیش منم مثل خیلی از وبلاگ نویس ها روزهای آخر سال به ارزیابی سالی که گذشت می پرداختم و از خوبی ها و احتمالن بدی هاش می نوشتم. – امسال وبلاگ هیچ یک از دوستان را نخواندم و نمی دانم این روال ادامه دارد یا نه؟- هر چه بود آگاهی ای بود یا حداقل شوق به داشتن آگاهی که در پس اش رویدادهایی را خوب و یا بد ارزیابی می کردم. حالا نمی دانم چطور می توانستم چیزهایی را امتیاز بدهم. ذهنم به این سمت رفت که شاید الان سرخورده ام ولی بلافاصله صدایی بلند در جانم برخواست که این همه ی ماجرا نیست. کمی که فکر می کنم می بینم با خط کش سابق بسیاری از اتفاقات امسال خوب بوده است. بد به معنای چیزی که بشدت آزرده خاطرم کرده باشد هم نبوده و تقریبا جز خوبی ها مابقی روزمرگی بوده و بس.
چندان آگاه نیستم ولی نمی دانم چرا آن ارزیابی ها و این؛ به روال خوب و بدهای چند سال پیش خیلی مضحک و غیر قابل اعتماد است. من دوست دارم از عرصه ای حرف بزنم که نه تنها برای شما آشنا نیست بلکه با خودم هم سایه روشن های بسیاری است. چقدر از این روشنی با من است نمی دانم. شاید هم ادبیات حرف زدن در این عرصه را نمی دانم ولی صدایی در من می گوید: هی یوسف اکنون ات بسیار بهتر از سال ها پیش است که ساده لوحانه رویداد های سالی که گذرانده بودی را خوب و بد می شمردی. این خیلی خوب است و شاید جالب باشد که این خوب؛ خیلی بی ادعا است. یعنی شبیه خوب های ارزیابی های چند سال پیش نیست و اصلا نمی خواهد مرا در فریب شوق و شعفی گذرا بیاندازد.
کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر سال نو تحویل می شود. این یک قرارداد است و من خوشحالم که قرار سال نو ما ایرانی ها آغاز هر بهار است. برای خودم و شما دوستان خوب که دیر وقتی ست کمتر سراغ همدیگر را می گیریم بر قرار این قرار تا آغاز بهار 92 سالی سرشار از شادی، روشنایی و سلامتی را آرزو می کنم و روزهای خجسته پیش رو را شادباش می گویم.
نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی
خانه ی دوست کجاست؟
یادمه از کودکی خیال پردازی هایی داشتم که مثلن برنامه ای در تلویزیون داشته باشم و بعدتر ها که در یک کلاس تابستانی الکترونیک شرکت کردم در خیال ساختن یک رادیو بودم که برای کسانی حرف بزنم. این میل حرف زدن با افراد ناشناخته و اینکه صدای مرا بشنوند سال ها بعد از کودکی و نوجوانی با من بود که چیزی به نام وبلاگ پدید آمد. در همون سال های اولیه وبلاگ نویسی با شوق و ذوق بسیار شروع به نوشتن در وبلاگی کردم ولی انگار همیشه یک چیزی کم بود. اولی اصلن موفق نبود چون شاید بلد نبودم چطور در این عرصه کار کنم و خودم را بروز بدهم. دومی به لطف سادگی کار کردن با بلاگفا نسبتا بد نبود که به فکر یک وبلاگ افتادم که می توانستم تجربیات بسیار منحصر بفرد که افراد کمی در این جامعه آنرا تجربه کردند را از نگاه خودم بنویسم. آن وبلاگ مثل بمب ترکید و من نفهمیدم چطور آن همه خواننده ی گوناگون با سن و سال های متفاوت و مشاغل و کسب و کار و گوناگون و زندگی های متفاوت مخاطب آن بودند. اما باز هم انگار وبلاگ و ساختار وبلاگ چیزهایی کم داشت که به فکر راه اندازی یک سایت افتادم با دو وبلاگ متفاوت و یک باشگاه که بشود در آنجا عکس گذاشت؛ ترانه گذاشت، طرح پرسش های مختلف کرد و چند مورد دیگر که حالا که فکر می کنم بسیار شبیه فیس بوک کنونی است. البته در آن موقع فیس بوک و تویتر و اینها هیچ کدام راه نیفتاده بودند و من از شر کردن و یافتن دوستان قدیمی ام از طریق یک سری اطلاعات چیزی نمی دانستم ولی پایه طرح باشگاه شبیه همین فیس بوک بود. یک دامین و مقداری هاست خریدم و یک طراح زبردست هم آن سایت را طراحی کرد و راه انداخت. دو وبلاگ مورد نظر راه افتاد و در فکر راه اندازی باشگاهم بودم که ناگزیر به بستن آن سایت شدم. در واقع از آنجا فرار کردم تا یکی دو مخاطب خاص منو گم کنند و شرایط ناجوری را که برایم بوجود آورده بودند پایان یابد. - متاسفانه من راه و رسم کار کردن با یک رسانه ی شخصی را خیلی هم بلد نبودم و گاهی حاشیه هایی برایم بوجود می آمد. - بعد از آن وبلاگ ناگزیر از فرار و پیدا شدن توسط همان مخاطب خاص وبلاگ دیگری راه انداختم و آنجا هم نسبتا موفق بودم گرچه هرگز به دوران طلایی وبلاگ نویسی ام برنگشتم. آن وبلاگ هم دوره اش بسر رسید و به اینجا رسیدم که اکنون دارم می نویسم. طی سه سال اخیر دوستانی مرا دعوت به نوشتن در فی س بوق می کردند و من نمی دانم چرا در مقابل این دعوت ها لجاجت می کردم و نمی رفتم سری به فی س بوق بزنم ببینم دوستانم از چه حرف می زند و مرا به آنجا دعوت می کنند. بالاخره شش هفت ماه پیش رفتم به فیس بوک و دیدم اینجا فضا چقدر برای نوشتن و عکس گذاشتن و موسیقی و حتی دیدن ویدئو باز است. با معیار های خودم طی این شش هفت ماه در فیس بوک نسبتا موفق بودم و به لحاظ حرفه ای که سرودن شعر است مورد استقبال افراد بزرگی قرار گرفتم که خودم هم باورم نمی شد.
حالا دو سه هفته است که در فیس بوک هم نوشتن بسیار سخت شده است. چنان سرعت اش را پایین آورده اند که عملا می بینی هیچ چیزی نمی توانی در آن بگذاری یا بنویسی. تازه قرار بود اصلاحاتی در شکل فعلایتم جهت مطلوب تر شدن آن برای خودم می کردم که این اتفاق افتاد و حرف از اینترنت ملی و چیزهای دیگر... نه آنقدر ها پول دارم که بروم سراغ رادیو دوران کودکی و نه باز هم آنقدر پول دارم که تلویزیون خصوصی خودم را در یکی از کشورهای اطراف راه اندازی کنم. من مانده ام و شوق حرف زدن نه تنها به شکل گفتار بلکه با ابزار های دیگر و ارتباط با کسانی که نمی شناسم شان. طی این چند ماه که نود و پنج درصد حرف هایم را در فیس بوک زده ام و مقدار ناچیزی هم در اینجا احتمالن بعد از این؛ این صفحه بیشتر فعال خواهد بود. گرچه در اینجا عرصه ی حرف زدن تنگ است و ناگزیرم مقداری هم خود سانسوری کنم تا فی ل تر نشود.
طی یکسال گذشته پیشنهاد فیلم نامه نویسی برای فیلم های کوتاه و مستند توسط کارگردانی و همچنین همراهی یا پشتیبانی از یک گروه تازه تاسیس موسیقی را رد کرده ام. شاید هم با رفتن به خانه ی جدید طی چند ماه آینده بیشتر ترغیب به حرف زدن در آن عرصه ها هم شدم. نمی دانم ولی به احتمال زیاد من بر خلاف بسیاری از دوستانم که تعدادی شون در نوشتن بحق از من سرتر بودند ولی بعد از یکی دو سال کنار کشیدن قصد کنار کشیدن ندارم تا وقتی که این شوق حرف زدن با من است.
وگر مـراد تو این است بی مـرادی مـن / تفاوتـی نکند چون مـراد یار من است
عکس های سفر به شیراز
با تاخیر تقریبا یک ماه چند عکس از سفر ماه گذشته به شیراز را می خواهم اینجا بگذارم. علت این تاخیر هم علاوه بر بیماری هفده هجده روزه ام؛ تقریبا به همین تعداد روز اینترنت خونه قطع بود جون می خواستن کابل ها را عوض کنند و کابل نوری بذارند.
دو تا عکس را در صفحه ی اول می گذارم و مابقی را در ادامه ی مطلب خواهم گذاشت.
ادامه مطلب
باز هم شیراز

فردا دارم برای چند روزی با دوتا دوستام میرم شیراز... قرار بود هفته ی گذشته باشه گرچه بصورت شفاهی شنیدم راه پاسارگاد را بسته بودند. بگذریم... چند ماه پیش دوستی از من پرسید میخوام برم شیراز و چند جای دیدنی شیراز را بهم معرفی کن. فکر کنم هر جای دیدنی در شیراز را بهش معرفی کردم دیده بود الا یه مرکز خرید بزرگ که چند سال اخیر معروف شده است.
حالا فردا که داریم میریم من موندم تو این چهار پنج روز کجاها برم. حافظ و سعدی و سرا مشیر که پایه ثایت هر سفرم است و اصلن هم کلیشه نمیشه ولی موندم علاوه بر آن جاها کجا برم. طیعتا خیلی جاهای دیگر است ولی تقریبا همه شون را رفتم و مثل حافظیه و سعدیه جذابیت چند باره رفتن را ندارند.
خوبی این سفر اینه که کل هزینه ی هتل هدیه است و دستمون برای خرج های گشت و گذار بازتر است. گرچه اول قرار بود این سفر به مشهد باشه ولی نهایتا شد شیراز...
شاید یکی از دلمشغولی هایم دوربین نسبتا خوبی است که به تازگی خریده ام. همین میطلبه جاهای جدید بروم و چهارتا عکس غیر تکراری بگیرم. اگر کسی جای خاصی مد نظرش است خوشحال می شوم بهم پیشنهاد بده...
آها! صد البته مشتاق دیدار استاد رحیمی و یکی دو دوست دیگر هستم ولی نمی دونم امشب چرا اینقدر بی انگیزه هستم. دوستان اطراف شیراز دهات یا باغ زیبایی سراغ دارید بهم پیشنهاد بدید. مرسی
حتی اگر هر روز نه
حتّی اگر هر روز نه... هر هفته نه... گاهی...
حتّی برای مدّتِ بسیار کوتاهی... –
بگذار با او زیر چتر عشق تر باشم
ای روزگار بیپدر! از ما چه میخواهی!؟
راهی برای طی شدن در بیخیالی نیست
جایی برای گم شدن در ناخودآگاهی -
یک لحظه بی دللرزههای بیسرانجامی
یک جاده با «او»، بیخیال هرچه گمراهی
ای دشتهای پاک و بکر و روشن قطبی –
پیش تن ِ برفِ تو مثل دفتر کاهی -
با من بیا تا زیر چتر عاشقی... بگذار –
وارون شود هفت آسمان، از ماه تا ماهی
بگذار بر وفق مراد خود بچرخانیم –
گردونه را ؛ حتّی اگر همواره نه ، گاهی ...
شعر: امید نقوی
پ ن: تقدیم به غ ح
عید
عید خوب است. یعنی شادی خوب است. حالا به هر علتی یا بهانه در هر دین یا مسلکی یا هر انجمنی...
من دیروز همزمان که خوش بودم که بالاخره ماه رمضون تموم شد عده ای هم خوشحال بودند که یک ماه نیایش کردند و احتمالا روحشون را جلا دادند. فارغ از اینکه من روزه نگرفتم و کلن خیلی چیزا تو خونه ی ما بهم ریخته بود کلن از ماه رمضون خاطره ی خوبی ندارم و اصلا فکر نمی کنم چندان هم ماه رحمت باشه یا حداقل برای من نبوده است. اونم منی که یک وقتی خیلی مذهبی بودم. یعنی اهل حال بودم و با خیلی احکام حال می کردم و اگر صادقانه تر بخواهیم حرف بزنیم با چندتایی شون هم حال نمی کردم و گاهی به استغار می افتادم. حالا استغار در برابر کی و چی الان که نه چند سالی ست برام سوال شده؟ داشتم می گفتم عید یا شادی کلا خوبه ولی خوبی گاهی دیگه زیاد خوب میشه و این از اون معدود مثبت در مثبت هاست که منفی میشه... خلاصه دیروز کلی مهمون اومد خونه و منم آدم بد مهمونی نیستم ولی از سرو صدای زیاد بهم می ریزم اونم سروصدای بچه ها که بدور از جون شما جیغ هم می کشند. من اصلا نمی تونم بفهمم چرا بعضی ها هنوز پنج سال نیست ازدواج کردن بعد دوتا بچه دارن... اصلا کلن نمی فهمم چرا کسی می تونه دوتا بچه داشته باشه بعد به چشم خودم دیدم طرف که یه بچه چهار ساله و یک بچه دو ساله داره چجور گم شده تو مصیبت زندگیش و در سی سالگی موهاش سفید شده و این اصلا تضمین این نمی تونه باشه بچه ی بعدی ای در راه نباشه. اونم دوتا بچه که مانند موریانه از لحظه ای که وارد می شوند هر چیزی که به دست شون می رسه را تخریب می کنند. بعد این مامان بزرگا واقعا انگار همیشه چند گیلاش شامپاین زدن بعد اومدن مهمونی و به تخریب نوه هاشون هرهر و کرکر می خندند و گاهی کلی هم از هوش و ذکاوت موجود عجیب و غریب شون تعریف های آنچنانی دارند.
برگردیم سر اصل موضوع... میگن برزیل کشور کارنوال هاست. چقدر این خوبه! چقدر این عالیه هی خوش بگذرونی. هی به هر بهانه ای بریزی تو خیابون و میدون بزنی و برقصی و حال کنی و برگردی به همون خونه ی آرومت نه اینکه خونه ات بشه میدون جنگ بچه ها و وراچی های تمام نشدنی زن ها و بدتر از اون تعارف های بی حد و مرز که سنار یه غاز؟! ( درست نوشتم) نمیرزه...
اگه یکی بعد از این پست بیاد بگه ما هم در عهد باستان کشوری بودیم با تعداد بسیار زیاد جشن به بهانه های مختلف از جمله مهرگان و تیرگان و فلان و فلان اصلا خوشم نخواهد اومد. داشتم داشتم حساب نیست و دارم دارم حساب است.
دوستی می گفت مردم مالزی تا همین پنجاه سال پیش رو درخت زندگی می کردن... راست و دروغش با خودش ولی فکر نکنم دروغ باشه چون آدم حسابی بود. چند روز پیش یکی از دوستان از یک تور چند روزه از مالزی برگشته بود و برای منم تیشرتی خریده بود ولی حساب نکرده بود شکم من روز به روز بزرگتر می شه چه برسه که هشت روز منو ندیده بود. بگذریم از تیشرتی که به کلسیون لباسای سوغاتی پیوست. دوستم می گفت طی چند روزی که اونجا بودم یک بار هم صدای بوق ماشینی را نشنیدم. من که هنوز باورش برام سخته ولی اون اینجور گفت. این دوستم هم فرد بسیار صادقی است.
خب این مطلب نه چندان تعریفی را با کدوم جمله ی تاثیر گذار تموم کنم که خیلی هم بیراه نباشه؟... میگن مهمون حبیب خداست ولی همین مهمون گاهی بلای جون خلیفه ی خدا میشه... حالا چه فاصله ای بین خدایی و خلیفه الرض بودنش است احتمالا به همون خداییش بر میگرده... شایدم چون اون کلن تو فضاست همیشه با همه چی در حاله (تاثیر گذار بود؟)
شعری از دوست جان جانی ام
|
اثر
نشانه آزادی بدست آمده چیست؟ دیگر از خود شرمسار نبودن (نیچه)
پای بند ِ به زندگی بودم/ زندگی در خلال راهی که /که از آن می گذشت روباهی پسرم توی صورتم تف کرد / دوستم روی غیرتم لم داد / گفت به به چقدر زیبایی روزگاری که تیره بود از تو/ دستهای کبود در جیبت/ نیست بالاتر از سیاهی زنگ من خودم را به خواب زد با تو/ زد دلش را به آب در دریا/تا که آوازش آشکار کند کرد اما هنوز کم کرده / زیر چشم گلم ورم کرده / در دهانم زد و دهن نگشود زندگی طعمه ای پر از دردست/ طعمه در دهان من پوسید/ روبهک سربه زیر رد شد رفت |
عابد اسماعیلی عزیز
← صفحه بعد
نظرات ()